پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۶۸

دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دل

چون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل

باشدش آیا سر و برگِ جوان مردیِ آنک

دستِ من گیرد بر آرد پایِ امّیدم ز گل

کس چو من ماهی ندارد مهربان و کینه توز

کس چو من یاری ندارد جان فزای و دل گسل

دعویِ ما شد به دیوانِ قضایِ عشق قطع

کرده اند این ماجرا از مبداء فطرت سجل

فطرتم مشغول می دارد به عشق ای دوستان

هر کسی هستند در دنیا به کاری مشتغل

بر نگردم تا نیابم بار در عینِ حضور

اینَت بی همّت که از طوبا شود قانع به ظل

جانِ ما را اتّصالی نیست با افسردگان

جانِ ما بوده ست با جانان ز مبدا متّصل

چون کنی با آن که هم از دل برون شد هم ز جان

هم چو جان بنشسته باشد در میانِ جان و دل

تابِ زلفِ دل فریب و غمزه ی غمّازِ مست

دارد از رویِ خردمندان نزاری را خجل

بر لبِ کوثر ز جانی بر دهان از تشنگی

چون نداری اختیارش بایدش کرد بحل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۷۰با تو پیوندست ما را از ازل
  2. شمارهٔ ۷۷۱بیا دل ز دنیایِ دون بر گسل
  3. شمارهٔ ۷۷۲سرِ پیوند ندارد صنمِ مهر گسل
  4. شمارهٔ ۷۷۳به جز ملامتم از دل نمی شود حاصل
  5. شمارهٔ ۷۷۴ای دل از عمرِ گرانمایه چه داری حاصل
  6. شمارهٔ ۷۷۵نیسان فکند باز عرق بر عذارِگل
  7. شمارهٔ ۷۷۶گیتی بهشت وار شد از روزگارِ گل
  8. شمارهٔ ۷۷۷رونق گرفت کارِ من از روزگارِ گل
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.