پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۹

قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود

چو دل برفت مراعات دلنواز چه سود

به پای آبله نتوان ره دراز برید

چو قاصر است معانی سخن دراز چه سود

چو ترک جان نتوان گفت عشق نتوان باخت

نگفته اند که با روی دوست ناز چه سود

چو عشق مملکت جان و دل به هم برزد

به هرزه تعبیه عقل چاره ساز چه سود

نه دیده بان وجود است دیده غماز

ولی چو یاور دزدست دیده باز چه سود

مراد حج تو ای دل نیازمندی توست

چو قبله بازندانی ز بت نماز چه سود

نزاری از بگدازد مرا ز یار چو زر

خلاص روی ندارد ز بس گداز چه سود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۱چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سود
  2. شمارهٔ ۵۷۲ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
  3. شمارهٔ ۵۷۳هیچم دلِ شکسته موافق نمی شود
  4. شمارهٔ ۵۷۴خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
  5. شمارهٔ ۵۷۵از یارِ خشم کرده نشانم که می دهد
  6. شمارهٔ ۵۷۶آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آید
  7. شمارهٔ ۵۷۷قیامت از جهان باری برآید
  8. شمارهٔ ۵۷۸آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.