پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۷

هیچم غم تو از دل پر خون نمی‌رود

سودای لیلی از دل مجنون نمی‌رود

مهرت ز سینه تا نفسی خوش برآیدم

بسیار جَهْدْ کردم و بیرون نمی‌رود

افسانه‌ها که بر سر دل می‌کنم ولیک

دردی‌ست در دلم که به افسون نمی‌رود

از چشمه‌های چشم من اندر فراق تو

شب نیست تا به روز که جیحون نمی‌رود

در محنت فراق تو هم چاره‌ای به صبر

می‌رفت پیش ازین ولی اکنون نمی‌رود

هرچ از تو بر سرم برود تن بداده‌ام

خاطر به جور با تو دگرگون نمی‌رود

هم زاریی به حق بر و عجزی نزاریا

با روزگار زور مکن چون نمی‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۹قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
  2. شمارهٔ ۵۷۰قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود
  3. شمارهٔ ۵۷۱چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سود
  4. شمارهٔ ۵۷۲ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
  5. شمارهٔ ۵۷۳هیچم دلِ شکسته موافق نمی شود
  6. شمارهٔ ۵۷۴خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
  7. شمارهٔ ۵۷۵از یارِ خشم کرده نشانم که می دهد
  8. شمارهٔ ۵۷۶آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آید
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.