پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۶

مرا که خون دل از دیده همچو آب رود

چه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود

دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روان

غریب نیست که خوناب از کباب رود

برفت عقلم و از من به خشم سر برتافت

چو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود

چه می رود مثلا بر وجود من ز فراق

همان که بر قصب از فعل ماهتاب رود

کنار من چو شفق غرق خون شود هر شام

که آفتاب جهان تاب در نقاب رود

حیات جان من از عکس روی خورشید است

از آن چو ذره به دنبال آفتاب رود

درین طلب که منم عاقبت هلاک شوم

چو تشنه ای که به جهد از پی سراب رود

هزار خون به ستم کرده را کفارت بس

که در وجود روانم درین عذاب رود

محبت تو نزاری چنان موکد نیست

که نقش از ورق جان به هیچ باب رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۸ای دل به اختیار تو کاری نمی رود
  2. شمارهٔ ۵۶۹قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
  3. شمارهٔ ۵۷۰قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود
  4. شمارهٔ ۵۷۱چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سود
  5. شمارهٔ ۵۷۲ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
  6. شمارهٔ ۵۷۳هیچم دلِ شکسته موافق نمی شود
  7. شمارهٔ ۵۷۴خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
  8. شمارهٔ ۵۷۵از یارِ خشم کرده نشانم که می دهد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.