پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۳

مهر تو ای یار بی وفا همه کین بود

عهد تو و قول استوار همین بود

چشم تو ما را به غمزه در غلط افکند

گر چه دلم بر خلاف عهد یقین بود

زلف تو ما را به دام فتنه گرفتار

کرد سزای دل فضول من این بود

از تو طمع داشتم وفا و ندیدم

حکم ز مبدا مگر چنان نه چنین بود

وایه ی ما با زمانه راست نیامد

کوشش مقسوم آسمان و زمین بود

باز گشادم شبی کمند دو زلفش

در خم هر یک هزار نافه ی چین بود

سلسله در پای و طوق عشق به گردن

هم چو دل من هزار گوشه نشین بود

چشم وفا داشتن از آن صنم ای دل

جهل نخستین یار و عقل پسین بود

شادی وقتی که در برابر رویش

ساغر می بر کفم چو ماء معین بود

شکر نکردی نزاریا که چه شب ها

تا به سحر با تو آفتاب قرین بود

یاد شبستان او که رشک تراز است

یاد گلستان او که خلد برین بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۵بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود
  2. شمارهٔ ۵۶۶مرا که خون دل از دیده همچو آب رود
  3. شمارهٔ ۵۶۷هیچم غم تو از دل پر خون نمی‌رود
  4. شمارهٔ ۵۶۸ای دل به اختیار تو کاری نمی رود
  5. شمارهٔ ۵۶۹قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
  6. شمارهٔ ۵۷۰قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود
  7. شمارهٔ ۵۷۱چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سود
  8. شمارهٔ ۵۷۲ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.