پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵

دانی چه مصلحت را بل‌غار شد بخارا

تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا

زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد

شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را

گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید

آن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را

یاری چنان که باید دیدم ولی دریغا

گر التفات کردی در عشق مبتلا را

ترکی که گر به دعوی از خانقه در آید

از دین و دل بر آرد پیران پارسا را

گر زلف تاب داده باز افکند به گردن

از نافه ی نغوله مشکین کند صبا را

گر فرق او ببیند بالای ماه رویش

خط در کشد منجّم بر چرخ استوا را

در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشد

گر بوسه یی ببخشد خشنودی خدا را

زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاری

تمکین نمی کند کس درویش بینوا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷چو عکس لعل تو بر دیده بگذرد ما را
  2. شمارهٔ ۸چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما را
  3. شمارهٔ ۹نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را
  4. شمارهٔ ۱۰گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا
  5. شمارهٔ ۱۱به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
  6. شمارهٔ ۱۲چنان به روی خود آشفته کرده‌ای ما را
  7. شمارهٔ ۱۳چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را
  8. شمارهٔ ۱۴از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.