پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۰

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

طراوت داد برگ نسترن را

صنوبر قامتی کز رشک ساقش

به گِل درماند پا سرو چمن را

نه در پهلو که در چشمش نشاند

اگر چون گل دهد خاری سمن را

جهانی در شکر گیرد هرآن گه

که همچون پسته بگشاید دهن را

چو بنماید سر دندان به خنده

بریزد آبرو درِّ عدن را

ز بویش زنده وا باشد نزاری

به خاکش گر فرستد پیرهن را

اگر بر تربتش روزی نهد دست

بدرّد بر خود از رقّت کفن را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲طاقت بار ملامت نبود گردون را
  2. شمارهٔ ۴۳به زیر طاق دو ابرو ساحرند او را
  3. شمارهٔ ۴۴مگر صبا برساند سلام یارو را
  4. شمارهٔ ۴۵وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته‌یی آن ماه را
  5. شمارهٔ ۴۶هرگز مه آزمای دگر آزموده را
  6. شمارهٔ ۴۷کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده را
  7. شمارهٔ ۴۸ساقیَکِ ظریف من جامکِ آبگینه را
  8. شمارهٔ ۴۹نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.