پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

می بیارید و به می تازه کنید ایمان را

غم جنّات و جهنم نبود رندان را

ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی

که در آن کوی مجالی نبود رضوان را

عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست

با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را

راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد

با کسی بند که باطل نکند پیمان را

هر چه درباره من گفت به جای خود بود

من ملامت نکنم معترض نادان را

ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیش

خبر از عالم انسان نبود حیوان را

هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافت

بشنیده ست و بدانست که جان جانان را

همه دشواری وآسانی دل چندان است

که بدانست که موقوف که دارد جان را

مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنج

کد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را

ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمن

دوست گر سر برود رد نکند فرمان را

گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافت

نظر شاه جهان است که داند آن را

گر گدایی چو نزاری نبود ور باشد

هیچ نقصان نکند مملکت سلطان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰به کام دل بدیدم خویشتن را
  2. شمارهٔ ۴۱چه شود گر بپذیری من تر دامن را
  3. شمارهٔ ۴۲طاقت بار ملامت نبود گردون را
  4. شمارهٔ ۴۳به زیر طاق دو ابرو ساحرند او را
  5. شمارهٔ ۴۴مگر صبا برساند سلام یارو را
  6. شمارهٔ ۴۵وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته‌یی آن ماه را
  7. شمارهٔ ۴۶هرگز مه آزمای دگر آزموده را
  8. شمارهٔ ۴۷کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.