پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۱

بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت

که در دلم زدی آتش به آب دندانت

به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود

چه دید خواهم از آن چشم های فتانت

مرو دمی بنشین تا شکستگان‌ فراق

خبر کنند ز حال دل پریشانت

کسی برای خدا با تو بر نمی گوید

که چند ناز کنی بر نیازمندانت

امید نیست که رحمت کنی و نرم شود

به آتش دم گرمم دل چو سندانت

مگر شبی چو زبان داده ای به روز آرم

به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت

چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را

شبی به خانه بری یا دمی به بستانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۳جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهت
  2. شمارهٔ ۳۷۴به دیدار تو مشتاقم به غایت
  3. شمارهٔ ۳۷۵ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویت
  4. شمارهٔ ۳۷۶گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج
  5. شمارهٔ ۳۷۷هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج
  6. شمارهٔ ۳۷۸همین که بانگ بر آید که فالق الصباح
  7. شمارهٔ ۳۷۹شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح
  8. شمارهٔ ۳۸۰باده خوریم ز اول شب تا دم صباح
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.