پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲

کاش که من بودمی هم ره باد صبا

تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا

نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل

کس نرساند مگر هدهد باد صبا

گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست

بیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا

بی هده جان می کنم خون جگر می خورم

این منم آخر چنین دوست کجا من کجا

مهر تو با جان من در ازل آمیختند

هجر ، مرا و تو را کی کند از هم جدا

آری اگر حاسدان تعبیه ای ساختند

شکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا

ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیست

بر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا

یوسف جانم تویی زنده به بوی تو ام

چند کنم پیرهن در غم هجرت قبا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا
  2. شمارهٔ ۵دانی چه مصلحت را بل‌غار شد بخارا
  3. شمارهٔ ۶توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکارا
  4. شمارهٔ ۷چو عکس لعل تو بر دیده بگذرد ما را
  5. شمارهٔ ۸چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما را
  6. شمارهٔ ۹نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را
  7. شمارهٔ ۱۰گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا
  8. شمارهٔ ۱۱به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.