پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۲

گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است

ورهمه مالک بود در راه او جان من است

آب حیوانی کزو شد زنده ی جاوید خضر

گر زمن پرسند خاک کوی جانان من است

من چه غم دارم اگر بر چشم اهل روزگار

ترک نام و ننگ دشوار است آسان من است

از بهشت و دوزخ ار خواهی نشانی ای پری

روزهای وصلت و شب های هجران من است

مذهب من نیست بودن قابل زهد و ورع

پند دانشمند ننیوشم که نادان من است

کفر مطلق نیست می گویند جز در زلف دوست

حلقه ای زآن زلف میخواهم که ایمان من است

نیست در فرمان من دانی که دل در اصل نیست

چون کنم دعوی که دل در تحت فرمان من است

درد دارم درد آه از درددل ای دوست دوست

چون کنم هم دردی درد تو درمان من است

مطربی دیگر ندارم در تماشا گاه وصل

زاری مسکین نزاری صوت و الحان من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۴سرّی که در اوصاف و مقامات جنون است
  2. شمارهٔ ۱۸۵گر بدانی لمن الملک این است
  3. شمارهٔ ۱۸۶دلی کآن دل به نور نفس بیناست
  4. شمارهٔ ۱۸۷آنجا همه شیر و انگبین است
  5. شمارهٔ ۱۸۸کنون که قبله ی من روی آن نگارین است
  6. شمارهٔ ۱۸۹بتی لاغر میان فربه سرین است
  7. شمارهٔ ۱۹۰شاد کن جان من که غمگین است
  8. شمارهٔ ۱۹۱شب هجران تباه اندر تباه است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.