پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۷

مرا جانانه ای نامهربان است

ببرد از من دل و در قصد جان است

به صد دل دوست میدارم ز جانش

به حسن خویشتن مغرور از آن است

که داند عاقبت هم رحمت آرد

که در احکام فطرت کس ندانست

مگر هم در کنار آید چو با او

اگر جان است و گر دل در میان است

به لب شیرین تر از آب حیات است

به غمزه آفت خلق جهان است

به رشک آمد صدف در قعر دریا

از آن دردانه ها کش در دهان است

خجل گردد قمر از ماه رویش

که نیکوتر ز ماه آسمان است

سرش با ناتوانان در نیاید

نزاری عاشق تنها از آن است

نزاری از غم نادیدن او

به صد زاریّ و زار و ناتوان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۹این تویی کت هوس باغ و سر بستان است
  2. شمارهٔ ۱۷۰به قامت تو که تشویش سرو بستان است
  3. شمارهٔ ۱۷۱مرا به دیدن تو اشتیاق چندان است
  4. شمارهٔ ۱۷۲اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است
  5. شمارهٔ ۱۷۳روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است
  6. شمارهٔ ۱۷۴اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن است
  7. شمارهٔ ۱۷۵میان عاشقان سری نهان است
  8. شمارهٔ ۱۷۶بتی فربه سرین لاغر میان است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.