پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

بتی فربه سرین لاغر میان است

چه می گویم میانش بی نشان است

سخن تا بر لبش ناید ندانند

که در اصل آن شکر لب را دهان است

لبش را چون توانم کرد نسبت

به شیرینی که شیرین تر زجان است

نسیم لطف طبعش را چه گویم

که با باد سحرگه هم عنان است

جمال عالم آرایش به خوبی

نمودار بهشت جاودان است

زمان جز بر مراد او نگردد

از این جا نادر دور زمان است

اگر چه بس سبک روح است لیکن

غم او بر دلم بار گران است

مرا سودای او در سر چو آتش

که افتد در حریر و پرنیان است

نمی یارم گذر کردن به کویش

که سیلاب از کنارم تا میان است

خبر داری ز آتش دان گردون

تنور سینه ی من همچنان است

پری دیده ست پنداری نزاری

چنین با آدمی بیگانه ز آن است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸صبر ما از دوستان ناممکن است
  2. شمارهٔ ۱۷۹بده بیار که می مایه ی حیات من است
  3. شمارهٔ ۱۸۰اگر عنایت غم نیستی که یار من است
  4. شمارهٔ ۱۸۱نتیجه‌ای که ز افکارِ نیم‌جانِ من است
  5. شمارهٔ ۱۸۲گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است
  6. شمارهٔ ۱۸۳شراب خانه ی وحدت که انزوای من است
  7. شمارهٔ ۱۸۴سرّی که در اوصاف و مقامات جنون است
  8. شمارهٔ ۱۸۵گر بدانی لمن الملک این است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.