پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۹

این تویی کت هوس باغ و سر بستان است

بی وجود تو جهان بر دل من زندان است

هیچ بر جان منت رحم نباید زنهار

دل سنگین تو گویی مگر از سندان است

قادری گر بزنی، حاکمی ار بنوازی

چه کنم بر سر مملوک خودت فرمان است

تو که بر مسند آسایش و نازی نخوری

غم درویش که در بادیه سرگردان است

عاقلان گر به همین داغ گرفتار آیند

آتش عشق بدانند که چون سوزان است

غیرتم می کند از مردم نادان که مرا

متهم کرد به نادانی و خود نادان است

صورتی داشته باشد به همه حال کسی

که دل از دست نداده ست ولی بی جان است

به مداوای طبیب از دل ما درد حبیب

نتوان برد که دردی ست که بی درمان است

هر شبی را که به پایان برسد روزی هست

جز شب عاشق مهجور که بی پایان است

خبر روز قیامت که شنیدی رمزی ست

پیش مشتاق که مشتق ز شب هجران است

یار می آید و تو در قدمش می افتی

وز تو برخواسته فریاد قیامت آن است

بر سر آتش تیز است نزاری و به شرح

نیست محتاج که دود سخنش برهان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۱مرا به دیدن تو اشتیاق چندان است
  2. شمارهٔ ۱۷۲اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است
  3. شمارهٔ ۱۷۳روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است
  4. شمارهٔ ۱۷۴اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن است
  5. شمارهٔ ۱۷۵میان عاشقان سری نهان است
  6. شمارهٔ ۱۷۶بتی فربه سرین لاغر میان است
  7. شمارهٔ ۱۷۷ما را به روی دوست شب تیره روشن است
  8. شمارهٔ ۱۷۸صبر ما از دوستان ناممکن است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.