پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۲

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است

دل تو را نتوان گفت دل که سندان است

اگر شکیب ندارد نیازمند وصال

بدش مگو که مشتاق روی جانان است

اگر گدایی عاشق شود خجل مکنش

به سرزنش که اسیر ایاز سلطان است

هر آدمی که پری پیکری به دست نکرد

هنوز حاشا در پای گاه حیوان است

در آن وجود که از عشق جنبشی نبود

بود معاینه چون صورتی که بی جان است

تورا عذاب شب گور هایل است و مرا

عذاب روز جدایی هزار چندان است

زباد رایحه ی شهرِ دوست می آید

مگر برید صبا هد هد سلیمان است

قیاس کن تو که فردوس مطلق است عراق

مرا چه فایده چون دوست در قهستان است

گریز کردن از اصحاب غیر مصلحت است

علی الضروره اگر عزمشان به ایران است

به اتفاق رفیقان مشوش احوال اند

نه هم نزاری و بس زین سفر پشیمان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۴اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن است
  2. شمارهٔ ۱۷۵میان عاشقان سری نهان است
  3. شمارهٔ ۱۷۶بتی فربه سرین لاغر میان است
  4. شمارهٔ ۱۷۷ما را به روی دوست شب تیره روشن است
  5. شمارهٔ ۱۷۸صبر ما از دوستان ناممکن است
  6. شمارهٔ ۱۷۹بده بیار که می مایه ی حیات من است
  7. شمارهٔ ۱۸۰اگر عنایت غم نیستی که یار من است
  8. شمارهٔ ۱۸۱نتیجه‌ای که ز افکارِ نیم‌جانِ من است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.