پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۳

روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است

روزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است

در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد

قصه ی ما و برانیم که از خلق نهان است

هم چنان بر عقب روی نکو می رود م دل

گر همی خواهد وگرنه چه کند موی کشان است

آدمی را نبود چاره ز یاری متناسب

وانکه بی اهل دلی می گذراند حیوان است

دیگران در طلب مال جهان اسب جهالت

می جهانند و مرا دوست به از هردو جهان است

ما همانیم که بودیم ز یادت به ارادت

یار مشکل همه این است که با ما نه همان است

گنه از جانب ما می نهد و می شکند عهد

هرچه فرماید اگر چه نه چنان است چنان است

حاکم است ار بکشد ار بزند یا بنوازد

چه کنم بر سر مملوک خودش حکم روان است

داد خواهانم اگر کشته بر آرند به کویش

قاتلم را به اشارت بنمایم که فلان است

جهد کردیم که یاری به کف آوریم و به رویش

عمر خوش می گذرانیم که دنیا گذران است

خود قضا را به کسی باز فتادیم که او را

غم ما کم تر از آن است که مارا غم جان است

می رود غافل واز پس نکند یار نگاهی

که نزاری ز پی اش گریه کنان نعره زنان جامه درآن است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۵میان عاشقان سری نهان است
  2. شمارهٔ ۱۷۶بتی فربه سرین لاغر میان است
  3. شمارهٔ ۱۷۷ما را به روی دوست شب تیره روشن است
  4. شمارهٔ ۱۷۸صبر ما از دوستان ناممکن است
  5. شمارهٔ ۱۷۹بده بیار که می مایه ی حیات من است
  6. شمارهٔ ۱۸۰اگر عنایت غم نیستی که یار من است
  7. شمارهٔ ۱۸۱نتیجه‌ای که ز افکارِ نیم‌جانِ من است
  8. شمارهٔ ۱۸۲گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.