پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸۸

ندارم در همه شهر آشنایی

که پیغامی برد از من به جایی

غمِ دل با که گویم محرمی کو

که بتوان گفت با او ماجرایی

مرا دیر است تا از ماه رویی

تقاضا میکند در سر هوایی

نیم نومید از این دولت که داند

هنوزم هست در خاطر رجایی

خوشا گر دست دادی پای بوسش

ندانم تا چنین افتد قضایی

سری دارم فدای خاک پایش

چه برخیزد ز دست بی نوایی

شبی گر اتّفاق افتد که با او

به روز آریم در خلوت سرایی

چنان باشد که بر مسند نشیند

به شرکت پادشاهی با گدایی

نه زر نه زور کاری بر نیاید

به دست عاجزان چبوَد دعایی

به دامِ عشق تا از عشق گویند

نیفتد چون نزاری مبتلایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۹۰ای چشم مرا تو روشنایی
  2. شمارهٔ ۱۳۹۱در باغ چنین سروی کی خاست به رعنایی
  3. شمارهٔ ۱۳۹۲برفتم از برت ای دیده را چو بینایی
  4. شمارهٔ ۱۳۹۳آمدم باز دلی مضطرب از دروایی
  5. شمارهٔ ۱۳۹۴نشسته ام مترصّد به کنج تنهایی
  6. شمارهٔ ۱۳۹۵ای مونس روزگار تنهایی
  7. شمارهٔ ۱۳۹۶شب مفارقت و روز هجر و تنهایی
  8. شمارهٔ ۱۳۹۷ز بی یاری و بی کاری و بی خوابی و تنهایی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.