پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۶۷

نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آیی

بگذشت روزگاری و نیامدی کجایی

به وصال وعده کردی و دلی که بود ما را

به امید در تو بستیم و دری نمی‌گشایی

به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردم

ز دو چشمِ بی‌قرارم بنرفت روشنایی

به چه خود نگاه دارم که نباشد اختیارم

که تو آدمی به یک بار ز خود نمی‌ربایی

وگرت ندیده بودم به صفت شنیده بودم

که دلِ من از تو می‌داد نشانِ آشنایی

به خرابه ی فقیران نفسی درآی روزی

بنشین حکایتی کن که حیات می‌فزایی

به خلافِ دوستانی و به زعمِ دشمنانی

که به حُسن بی‌نظیری و به عهد بی‌وفایی

تو خود از نزاری خود که ترا رسد نپرسی

نه مکن که عیب باشد که به دوستان نشایی

کم از آن که آشنایی به سلامِ ما فرستی

اگرت مجال آن نیست که خویشتن بیایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۶۹ندارم محرمِ رازی که پیغامی برد جایی
  2. شمارهٔ ۱۳۷۰نوشته یافتم رمزی به خطِّ خوب بر جایی
  3. شمارهٔ ۱۳۷۱خاطرم باز به جایی شد و مشکل جایی
  4. شمارهٔ ۱۳۷۲محرمی کو که پیامی برد از من جایی
  5. شمارهٔ ۱۳۷۳صبا گر توانی گذر کن به جایی
  6. شمارهٔ ۱۳۷۴فراق اگر چه مرا می‌کشد به دردِ جدایی
  7. شمارهٔ ۱۳۷۵شبِ وصال نبردم گمانِ روز جدایی
  8. شمارهٔ ۱۳۷۶در سر از وصلِ تو هر طایفه را سودایی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.