پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۳۱

عشق را ختم است بر عالم سری

عشق را لایق نباشد سروری

پادشا عشق است و لازم می‌شود

پارسا و رند را فرمان‌بری

بل که سلطانانِ عالم عشق را

بندگی‌ها می‌کنند از چاکری

در بیان ِعاشق و معشوق و عشق

سحر می‌پردازم اینک ساحری

فارغم حاشا که گویم مدحِ خلق

زشت باشد گر کند عیسی خری

مستِ لایعقل چه جوید زیرکی

مرد بی‌حاصل چه داند شاعری

من سخنْ‌سوزم سخنْ‌گو نیستم

بت شکستن دیگرست از بت‌گری

گرچه قنبر حیدری باشد و لیک

عنتری کردن نباشد حیدری

عشق می‌خواهی نزاری را طلب

مدح می‌جویی بخواه از انوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۳۳ترک من و آشوبِ دل خاتونِ ماه خاوری
  2. شمارهٔ ۱۲۳۴بیش ازینم نشود از تو میسّر به صبوری
  3. شمارهٔ ۱۲۳۵ای که غایب نیی از خاطر اگر مهجوری
  4. شمارهٔ ۱۲۳۶خوش است دردِ جداییّ و داغِ مهجوری
  5. شمارهٔ ۱۲۳۷ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوری
  6. شمارهٔ ۱۲۳۸گر ز شیرین‌لبی کنم شوری
  7. شمارهٔ ۱۲۳۹بر آن سرم که دگرباره در دهم صوری
  8. شمارهٔ ۱۲۴۰به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوری
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.