پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۹۳

بتا بر سرو می گویند خورشید روان داری

بر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری

چنین رویی که می گویند می خواهم که بنمایی

عجب دارم من این معجز مگر فی الجمله آن داری

چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس را

که هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری

مرا هر کس که در کویت ببیند باز می پرسد

که مسکین از کجایی تو بگو تا چند جان داری

به دل داری مگر گفتم قدم خواهی زدن با ما

کنون خود در تو می بینم مقامات جهان داری

اگر صد خون به یک غمزه بریزی کس نمی پرسد

مگر یرلیغ ترخانی ز سلطان ایلخان داری

نزاری را روا داری به زاری در فراق خود

بدان ماند که دور از تو دلی نامهربان داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۹۵من نه آنم به حقیقت که تو می پنداری
  2. شمارهٔ ۱۱۹۶گر تو در این بیابان برگ سفر نداری
  3. شمارهٔ ۱۱۹۷گر سر و برگ بلای عشق نداری
  4. شمارهٔ ۱۱۹۸به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداری
  5. شمارهٔ ۱۱۹۹بامن ای یار ندانم سر یاری داری
  6. شمارهٔ ۱۲۰۰بی می منشین اگر دلی داری
  7. شمارهٔ ۱۲۰۱نمی‌دانم چه بد کردم که نیکم زار می‌داری
  8. شمارهٔ ۱۲۰۲می‌روی می‌دهدت دل که مرا بگذاری
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.