پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۸۶

آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌

چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری

گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذری

تا مرا هم به خیالت شود استظهاری

ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کرد

هر که را در رهش از بهرِ گل افتد خاری

به تفرّج سویِ گل‌زار نمی آیی و من

از سرِ راه برانگیخته ام گل‌زاری

هیچ کم نیست بحمدالله از آن جا که تویی

که شود در سرِ کارِ تو چو من بسیاری

هم چنان بارِ ستم می کشم و می گوشم

چه کنم حکم چنین است چه درمان آری

می شود کارِ جهان زیر و زبر گویی اگر

نبود خاطرِ محنت کشِ من بی باری

دوستان را نبود قاعده ی بیزاری

اگر از گردشِ ایّام شود آزاری

گرچه عشّاق همه کشته به عشق‌اند و لیک

کشتۀ عشق نباشد چو نزاری آری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۸۸خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداری
  2. شمارهٔ ۱۱۸۹توقّع است که گوشی به حالِ ما داری
  3. شمارهٔ ۱۱۹۰مرا به چاشنیی جانبی مگر داری
  4. شمارهٔ ۱۱۹۱نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داری
  5. شمارهٔ ۱۱۹۲ختنی جمالی ای جام حبشی چه نام داری
  6. شمارهٔ ۱۱۹۳بتا بر سرو می گویند خورشید روان داری
  7. شمارهٔ ۱۱۹۴دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداری
  8. شمارهٔ ۱۱۹۵من نه آنم به حقیقت که تو می پنداری
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.