پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۰۰

گران‌جانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه

چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه

به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی

اگر روزی دهندت ره درون بارِ می‌خانه

تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی

که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه

چه می‌لافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او

کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه

نزولِ پادشاه و بر قماش ما و من منزل

نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه

دلی می‌بایدت از خویش و از بیگانه ببریده

ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه

اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان

تفاوت‌ها بود با دین براندازانِ دیوانه

گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم

نداری باور و داری معما جمله افسانه

چو تو خود را ندانی پس چه می‌دانی نزاری را

نزاری شمع عشّاق است و عقل و نفس و پروانه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۰۲غریبا گر خبر داری ز خانه
  2. شمارهٔ ۱۱۰۳تا قدم در ره مردان ننهی مردانه
  3. شمارهٔ ۱۱۰۴میان من و دوست چون شد یگانه
  4. شمارهٔ ۱۱۰۵منم آن زاهد دورِ زمانه
  5. شمارهٔ ۱۱۰۶سگالی هست ما را در میانه
  6. شمارهٔ ۱۱۰۷ای یار برون شو از میانه
  7. شمارهٔ ۱۱۰۸تو مرا هم‌نفسِ دیرینه
  8. شمارهٔ ۱۱۰۹خوشا آبِ انگور در آبگینه
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.