پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۴

همی‌دارم از لطف تو مُلتمس

که بر ما به ترکی نتازی فَرس

به آزار کس ملک دنیا مگیر

که دنیا نیرزد به آزار کس

صبا، طیب‌الله انفاسه

سحرگه ز زلف تو می‌زد نفس

چنان با هوایت هوس کرده‌ام

که گر سر نماند بماند هوس

مرا دست کوتاه و قدت بلند

بدان پایه چون باشدم دسترس

کنارم بود چون میان فرات

که از چشم من رفت رود ارس

کشیدند صد بحر دریاکشان

به یکدم، که یکدم نگفتند بس

بسی کاروان شد درین بادیه

که یکدم نیامد صدای جرس

چو فریاد ناصر به گوشت رسید

تو روزی هم او را به فریادرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۶غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
  2. شمارهٔ ۳۹۷چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
  3. شمارهٔ ۳۹۸آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش
  4. شمارهٔ ۳۹۹غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
  5. شمارهٔ ۴۰۰به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
  6. شمارهٔ ۴۰۱چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش
  7. شمارهٔ ۴۰۲می‌شود در تاب چشم روشنش
  8. شمارهٔ ۴۰۳مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.