پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

این مرا بس که تمنای تو می‌ورزم و بس

همه دارم به وصال تو نمی‌ارزم و بس

چون سپیدار اگر میوه ندارم ای گل

بر تو آخر نه همه سال همی‌لرزم و بس

پسته زد خنده که در پوست مرا هم مغز است

من شکستم دهنش را که همین مغزم و بس

بسکه گل شد سر کوی تو ز خونابهٔ چشم

کس نیامد که نیفتاد، نه من لغزم و بس

ناصر از هجر تو گر مُرد، بمُر گو غم نیست

یک جواب از دهن خویش نمی‌ارزم و بس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
  2. شمارهٔ ۳۹۶غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
  3. شمارهٔ ۳۹۷چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
  4. شمارهٔ ۳۹۸آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش
  5. شمارهٔ ۳۹۹غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
  6. شمارهٔ ۴۰۰به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
  7. شمارهٔ ۴۰۱چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش
  8. شمارهٔ ۴۰۲می‌شود در تاب چشم روشنش
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.