پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۹

لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز

یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز

عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطهٔ حسن

به تمامی رخ خوب تو بیاراست هنوز

گر چه من غنچه صفت نقش تو دارم در دل

کارم از سرو بلند تو نشد راست هنوز

چون هلال از نظر خلق نهانم، لیکن

در رخ من اثر مهر تو پیداست هنوز

گفتمش روز جزا دست من و دامن تو

گفت عاشق مگر اندر غم فرداست هنوز

چون کمان تو قدم صد ره اگر گشت دوتا

با تو چون تیرِ دلِ غمزده یکتاست هنوز

بر سر هر دو جهان دست فشاند ناصر

گر چه کارش چو سر زلف تو در پاست هنوز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۱ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس
  2. شمارهٔ ۳۹۲مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس
  3. شمارهٔ ۳۹۳این مرا بس که تمنای تو می‌ورزم و بس
  4. شمارهٔ ۳۹۴همی‌دارم از لطف تو مُلتمس
  5. شمارهٔ ۳۹۵من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
  6. شمارهٔ ۳۹۶غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
  7. شمارهٔ ۳۹۷چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
  8. شمارهٔ ۳۹۸آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.