پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۷

از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز

نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز

دستی نبرده‌ام چو کمر با تو در میان

کامی ندیده‌ام چو قدح زان دهان هنوز

تا چون خیال در نظر آمد میان تو

خلقی‌ست در میان یقین و گمان هنوز

آب حیات داری و تا رفته‌ای ز چشم

از چشم ما همی‌رود آب روان هنوز

من نیز قد خود ز وفا کرده‌ام کمان

چشمت نهاده تیر جفا بر کمان هنوز

افتاده است همچو زبان در دهان خلق

راز تو ناشنیده دهان از زبان هنوز

روز ازل به زلف تو جان برفشانده‌ام

آشفته است و تیره‌دلِ سرگران هنوز

با آنکه رازدار میان تو شد کمر

ننهاده است راز خود اندر میان هنوز

زانگه که ابروی چو کمان درکشیده‌ای

بر دل ز تیر چشم تو دارم نشان هنوز

گر جان ناصر از غم هجران شود جدا

دل را امید وصل تو باشد به جان هنوز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۹لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز
  2. شمارهٔ ۳۹۰رُخت را نور بخشیدن میاموز
  3. شمارهٔ ۳۹۱ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس
  4. شمارهٔ ۳۹۲مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس
  5. شمارهٔ ۳۹۳این مرا بس که تمنای تو می‌ورزم و بس
  6. شمارهٔ ۳۹۴همی‌دارم از لطف تو مُلتمس
  7. شمارهٔ ۳۹۵من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
  8. شمارهٔ ۳۹۶غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.