پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۱

اگر حوا بدانستی ز رنگت

سترون ساختی خود را ز ننگت

سیاهی جانت ار محسوس گشتی

همه عالم شدی زنگی ز زنگت

تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است

سرت را کس نکوبد جز به سنگت

اگر دریا درافتی ای منافق

ز زشتی کی خورد مار و نهنگت

مرا گویی که از معنی نظر کن

رها کن صورت و نقش  پلنگت

چه گویم با تو ای نقش مزور

چه معنی گنجد اندر جان تنگت

هوای شمس تبریزی چو قدس است

تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶۳چنان کاین دل از آن دلدار مستست
  2. غزل شمارهٔ ۳۶۴تا نقش خیال دوست با ماست
  3. غزل شمارهٔ ۳۶۵می‌دان که زمانه نقش سوداست
  4. غزل شمارهٔ ۳۶۶دود دل ما نشان سوداست
  5. غزل شمارهٔ ۳۶۷دل آمد و دی به گوش جان گفت
  6. غزل شمارهٔ ۳۶۸گویم سخن شکرنباتت
  7. غزل شمارهٔ ۳۶۹در شهر شما یکی نگاریست
  8. غزل شمارهٔ ۳۷۰آمد رمضان و عِید با ماست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.