پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۳

ز همراهان جدایی مصلحت نیست

سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

چو ملک و پادشاهی دیده باشی

پس شاهی گدایی مصلحت نیست

شما را بی‌شما می‌خواند آن یار

شما را این شمایی مصلحت نیست

چو خوان آسمان آمد به دنیا

از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست

در این مطبخ که قربانست جان‌ها

چو دونان نان ربایی مصلحت نیست

بگو آن حرص و آز راه زن را

که مکر و بدنمایی مصلحت نیست

چو پا داری برو دستی بجنبان

تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست

چو پای تو نماند پر دهندت

که بی‌پر در هوایی مصلحت نیست

چو پر یابی به سوی دام حق پر

که از دامش رهایی مصلحت نیست

همای قاف قربی ای برادر

هما را جز همایی مصلحت نیست

جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی

در این جو آشنایی مصلحت نیست

خمش باش و فنای بحر حق شو

به هنبازی خدایی مصلحت نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۵بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۶شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۷قرار زندگانی آن نگارست
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۸صدایی کز کمان آید نذیریست
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۹مبر رنج ای برادر خواجه سخت است
  6. غزل شمارهٔ ۳۵۰ز بعدِ وقت نومیدی، امیدی‌ست
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۱طبیب درد بی‌درمان کدام است
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۲چو با ما یار ما امروز جفتست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.