پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۱

بیا کامروز ما را روز عیدست

از این پس عیش و عشرت بر مزیدست

بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست

که روز خوش هم از اول پدیدست

چو یار ما در این عالم که باشد

چنین عیدی به صد دوران که دیدست

زمین و آسمان‌ها پرشکر شد

به هر سویی شکرها بردمیدست

رسید آن بانگ موج گوهرافشان

جهان پرموج و دریا ناپدیدست

محمد باز از معراج آمد

ز چارم چرخ عیسی دررسیدست

هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست

میی کز جام جان نبود پلیدست

زهی مجلس که ساقی بخت باشد

حریفانش جنید و بایزیدست

خماری داشتم من در ارادت

ندانستم که حق ما را مریدست

کنون من خفتم و پاها کشیدم

چو دانستم که بختم می کشیدست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۳ز همراهان جدایی مصلحت نیست
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۴به جان تو که سوگند عظیمست
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۵بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۶شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۷قرار زندگانی آن نگارست
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۸صدایی کز کمان آید نذیریست
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۹مبر رنج ای برادر خواجه سخت است
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۰ز بعدِ وقت نومیدی، امیدی‌ست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.