پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۰

دگربار این دلم آتش گرفته‌ست

رها کن تا بگیرد خوش گرفته‌ست

بسوز ای دل در این برق و مزن دم

که عقلم ابر سوداوش گرفته‌ست

دگربار این دلم خوابی بدیده‌ست

که خون دل همه مفرش گرفته‌ست

چو سایه کل فنا گردم ازیرا

جهان خورشید لشکرکش گرفته‌ست

دلم هر شب به دزدی و خیانت

ز لعل یار سلطان وش گرفته‌ست

کجا پنهان شود دزدی دزدی

که مال خصم زیر کش گرفته‌ست

بسی جان که همی‌پرد ز قالب

ولی پایش حریف کش گرفته‌ست

ز ذوق زخم تیرش این دل من

به دندان گوشه ترکش گرفته‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۲مرا چون تا قیامت یار اینست
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۳ز همراهان جدایی مصلحت نیست
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۴به جان تو که سوگند عظیمست
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۵بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۶شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۷قرار زندگانی آن نگارست
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۸صدایی کز کمان آید نذیریست
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۹مبر رنج ای برادر خواجه سخت است
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.