پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۹

سماع آرام جان زندگان‌ست

کسی داند که او را جانِ جان‌ست

کسی خواهد که او بیدار گردد

که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کاو به زندان خفته باشد

اگر بیدار گردد در زیان‌ست

سماع آن جا بکن کآن جا عروسی‌ست

نه در ماتم که آن جای فغان‌ست

کسی کاو جوهر خود را ندیده‌ست

کسی کآن ماه از چشمش نهان‌ست

چنین کس را سماع و دف چه باید‌؟

سماع از بهر وصل دلستان‌ست

کسانی را که روشان سوی قبله‌ست

سماع این جهان و آن جهان‌ست

خصوصاً حلقه‌ای کاندر سماعند

همی گردند و کعبه در میان‌ست

اگر کآن شکر خواهی همان جاست

ور انگشت شکر خود رایگان‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۱بیا کامروز ما را روز عیدست
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۲مرا چون تا قیامت یار اینست
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۳ز همراهان جدایی مصلحت نیست
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۴به جان تو که سوگند عظیمست
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۵بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۶شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۷قرار زندگانی آن نگارست
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۸صدایی کز کمان آید نذیریست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.