پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴

چنان مستم چنان مستم چنان مست

که نه پا دانم از سر نه سر از دست

جز آنکس را که مست از جام اویم

ندانم در جهان هرگز کسی هست

بکلی خواهم از خود گشت بیخود

اگر باده دهد ساقی ازین دست

دلم عهدیکه بسته بود با کَون

چو شد سرمست آن مجموع بشکست

خرد بیرون شد آنجا کو درآمد

روان برخاست از پیشش چو بنشست

بود یکسان بر من مست و هشیار

هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست

کسی کو جز یکی هرگز ندانست

چه میداند که پنجه چیست یا شصت

ز بالا و ز پستی در گذشتم

کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست

مجو ور نه رواق چار طاقش

کسی کز حبس شش سوی جهان جَست

برو ناید مگر در قاب قوسین

چو تیر دل جَهَد از قبضه شست

اگر ور مشرق و مغرب نگنجد

چو ذات مغربی از مغربی رَست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶دلی که آینه روی شاهد ذات است
  2. شمارهٔ ۲۷بیار ساقی از آن می که هست آب حیات
  3. شمارهٔ ۲۸دل غرقه انوار جمالی و جلالی است
  4. شمارهٔ ۲۹هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست
  5. شمارهٔ ۳۰با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیست
  6. شمارهٔ ۳۱هیچ میدانی که عالم از کجاست
  7. شمارهٔ ۳۲بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی است
  8. شمارهٔ ۳۳انکه او دیده جان و دل و نور بصر است
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.