پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳

ساقی باقی که جانم مست اوست

باده در داد کان بیرنگ و بوست

بی دهن جان باده را در کشید

کاو منزه از خم و جام و سبوست

نور می در جان و در دل کار کرد

نار وی در استخوان و مغز و پوست

دیدم از مستی چو مستی را قفا

عالمی را بی قفا دیدم که روست

چون حجاب ما یقین شد مرتفع

هردو عالم را بکل دیدم که اوست

مهر بکد آنرا که ذره خواندمی

بحر بود آنرا که می گفتم جوست

زشت و نیکو می نمود اما نبود

هر کرا من گفتمی زشت و نکوست

هر کرا دشمن همی پنداشتم

آخرالامرش چو دیدم بود دوست

مغربی چون اختلافی نیست هیچ

رو زبان درکش چه جای گفتگوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلست
  2. شمارهٔ ۲۶دلی که آینه روی شاهد ذات است
  3. شمارهٔ ۲۷بیار ساقی از آن می که هست آب حیات
  4. شمارهٔ ۲۸دل غرقه انوار جمالی و جلالی است
  5. شمارهٔ ۲۹هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست
  6. شمارهٔ ۳۰با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیست
  7. شمارهٔ ۳۱هیچ میدانی که عالم از کجاست
  8. شمارهٔ ۳۲بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی است
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.