پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱

تخم هوس مکارید در خاکدان دنیا

نتوان عمارتی ساخت بر روی موج دریا

عالم همه سرآب‌ست، بودی ندارد از خود

فانی شناسد او را، چشمی که هست بینا

تا دیده برگشائی یک مشت خاک بینی

گر خانه‌ای بسازی بر روی سنگ خارا

کو خسرو و سکندر؟ کو کیقباد و جمشید؟

کو خاتم سلیمان؟ کو تخت و تاجِ دارا؟

بگذر ز باغ و بستان بگذر ز طاق و ایوان

ای کاروان مفلس بشناس آن سرا را

تا همچو خر نمانی اندر جلاب دنیی

چون عیسیِ مجرد، آهنگ کن به بالا

غیر از وجوب واجب معدوم مطلق آمد

کونین اعتبار است هستی اوست پیدا

بر خویش عاشقی تو، نه بر خدای جاوید

وجهت چو یوسف آمد نفس تو شد زلیخا

کوهی ز خود فنا شو جویای کبریا شو

آن جا مبر تن وجان کآن باد هست پیدا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳جان ها فدای دیدن دیدار بوالوفا
  2. شمارهٔ ۴برای آنکه ظاهر گردد اسما
  3. شمارهٔ ۵ما ذره‌ایم پیشت ای آفتاب جان‌ها
  4. شمارهٔ ۶جهت مر جسم را باشد نه جان را
  5. شمارهٔ ۷ما نمی بینیم جز ذات خدا
  6. شمارهٔ ۸ازگلستان جنان آمد صبا
  7. شمارهٔ ۹شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا
  8. شمارهٔ ۱۰سوختم پروانه سان از شمع رخسار شما
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.