پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۱۱

گفته‌ای از ما دلت بردار زنهار این مگو

جان من با آن لب و گفتار زنهار این مگو

گفته راه وفا ما نیکه نتوانیم رفت

با چنان قد خوش و رفتار زنهار این مگو

گفته خواهم بریدن از تو دیگر باره مهر

هم به مهر خود که دیگر بار زنهار این مگو

گفته صبح امیدت من نیاوردم به شام

از رخ و از زلف شرمی دار زنها این مگو

گفته در آفتاب و به توان هرگز رسید

وصل رویم هم همان انگار زنهار این مگو

گفته آب خوشی هرگز کسی خورد از سراب

وعده ما هم همان پندار زنهار این مگو

گفته از دوستی جان خودم خواندی کمال

هرچه گونی این مگو زنهار زنهار این مگو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۳نداند قدر حسنت کس به از تو
  2. شمارهٔ ۹۱۴آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه
  3. شمارهٔ ۹۱۵از فرقت تو هر دم خون بارم از دو دیده
  4. شمارهٔ ۹۱۶اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده
  5. شمارهٔ ۹۱۷ای از حدیث زلف توام بر زبان گره
  6. شمارهٔ ۹۱۸ای با لب شیرین سخنت تلخ فتاده
  7. شمارهٔ ۹۱۹ای چو چشم خوش تو چشم کسی کم دیده
  8. شمارهٔ ۹۲۰ای خط مشکبار تو پیچیده گرد ماه
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.