پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۰۹

گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو

کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو

گفتم آن موی میان هیچ است هیچ ار بنگری

گفت اگر دلبستگی داری بدو هیچش مگو

گفتمش آن رنگ و نکهت در گل مشک از چه خاست

گفت هر یک برده اند از روی و مریم رنگ و بو

گفتمش دل فکر روی و رای قدت می کند

گفت این رائیست عالی و آن دگر فکر نکو

گفتم از چاه زنخدان تو دل در حیرتست

گفت از رفتند بسیاری درین حیرت فرو

گفتم ار با دیده بگشایم چه باشد راز دل

گفت پیش مردمت ترسم که ریزد آبرو

گفتم از مهر رخت کی دل تهی سازد کمال

گفت آن ساعت که سازد چرخ از خاکش سبو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۱گفته‌ای از ما دلت بردار زنهار این مگو
  2. شمارهٔ ۹۱۲ما به کلی طمع وصل بریدیم از تو
  3. شمارهٔ ۹۱۳نداند قدر حسنت کس به از تو
  4. شمارهٔ ۹۱۴آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه
  5. شمارهٔ ۹۱۵از فرقت تو هر دم خون بارم از دو دیده
  6. شمارهٔ ۹۱۶اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده
  7. شمارهٔ ۹۱۷ای از حدیث زلف توام بر زبان گره
  8. شمارهٔ ۹۱۸ای با لب شیرین سخنت تلخ فتاده
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.