پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۳

زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤال

ساقیا میده که در سر ندارد جز خیال

نالهٔ دلسوز و آو خستگان بی درد نیست

ای که دردی نیست باری از پی دردی بنال

خلوت وصل است درگیر ای چراغ صبحدم

تا نیابد شمع راهی در شبستان وصال

بارها در حیرت باد سحرگاهم که چون

با چنان بی طاقتی باید در آن حضرت مجال

جان به رویت همچو گل گفتم برافشانم روان

زآن همی ترسم که طبع نازکت گیر ملال

با چنین بخت پریشانی که در طالع مراست

دولت وصل تو می خواهی زهی فکر محال

گر تو روزی از سگان کوی خود خوانی مرا

خود همین باشد کمال دولت و بخت کمال

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷۵عشق حرفی ست که دال است بر آیات کمال
  2. شمارهٔ ۶۷۶گر چشم شوخ نست به عاشق کشی مثل
  3. شمارهٔ ۶۷۷لاف رندی مزن ای زاهد پاکیزه خصال
  4. شمارهٔ ۶۷۸مرا سرگشته میدارد خیال زهد بی حاصل
  5. شمارهٔ ۶۷۹مرا گویند عاشق گرد و بیدل
  6. شمارهٔ ۶۸۰نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصل
  7. شمارهٔ ۶۸۱نیست کس را به حسن روی تو قیل
  8. شمارهٔ ۶۸۲آن دهان را بدو لب قند مکرر گفتم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.