پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۰

نیست از سوز تو جان را نه گریز

سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز

ورنه گریز آرزو می‌برم آن سوز زهی آتش‌طبع

خاطرم می‌کشد آن تیغ زهی خاطر تیز

گفته‌های زلف کجم دار به دست و مگوی

ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز

نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین

زحمت خود برای باد از آن که برخیز

خلق گویند گریز از ستم زلف و رخش

روز روشن به چنین بند چه امکان گریز

هرکه خواند از سخنم وصف رخ خوب تو گفت

نکند کس به ازین معنی نازک انگیز

دست زد در رسن زلف تو دزدیده کمال

بافتی دزد در دستش هم از آنجا آویز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۲از بار دین و دنیا باشد مراد هر کس
  2. شمارهٔ ۶۱۳تو زما وصف آن جمال مپرس
  3. شمارهٔ ۶۱۴خیال خال لبش می کنم به خواب هوس
  4. شمارهٔ ۶۱۵دارم من از جهان غم باری همین و بس
  5. شمارهٔ ۶۱۶دل من طلبکار بار است و بس
  6. شمارهٔ ۶۱۷ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس
  7. شمارهٔ ۶۱۸گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس
  8. شمارهٔ ۶۱۹گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرس
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.