پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۱

گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشد

زهی با بسته سودا که از سر باخبر باشد

کسی کز قامت جانان به طوبی سر فرود آرد

دراز اندیشه خوانندش ولی کوته نظر باشد

مرا سریست با مهرت که آن دیگر نخواهد شد

کجا مشغول جانان را تمنای دگر باشد

دل اهل نظر مشکن بر افشان زلف مشکین را

تسلسل چون روا داری که در دور قمر باشد

خیالت گرچه هر ساعت کشد از چشم تر دامن

بهنگام نظر خواهد که چشمم بیشتر باشد

ز زلف و چشم او خواهم که بختم روی بنماید

که شام تیره روزان را همین مهر سحر باشد

دگر در مجلس ای ساقی میاور باده نوشین

که سر مستان چشمت را می از خون جگر باشد

به پیش چشم من چون تو خیالی نگذراند دل

خیال است این که هر کس را بدین دریا گذر باشد

چه نقصان گشت عاشق را اگر خوانند بد نامش

کمال است این که در عالم به بدنامی سمر باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۳گر مه به زمین باشد آن زهره‌جبین باشد
  2. شمارهٔ ۴۹۴گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد
  3. شمارهٔ ۴۹۵گل را به دور روی تو کس بو نمی‌کند
  4. شمارهٔ ۴۹۶گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
  5. شمارهٔ ۴۹۷لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید
  6. شمارهٔ ۴۹۸البش جان عاشق هوس میکند
  7. شمارهٔ ۴۹۹ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
  8. شمارهٔ ۵۰۰ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کرد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.