پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۶

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود

سلطان توئی کسی به تظلم کجا رود

سوی تو چون سلام فرستم که باد را

پیرامن درت نگذارند تا رود

چندان دعای جان تو گوییم کز ملال

می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود

بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن

کز رشک آن چو غنچه به زیر قبا رود

ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان

شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود

چون زلف او به گوش نیاری حدیث مشک

پیش تو گر حکایت آن خاک پا رود

رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال

من بعد از آب دیده برو تا چها رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۸البش جان عاشق هوس میکند
  2. شمارهٔ ۴۹۹ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
  3. شمارهٔ ۵۰۰ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کرد
  4. شمارهٔ ۵۰۱مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند
  5. شمارهٔ ۵۰۲ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
  6. شمارهٔ ۵۰۳ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
  7. شمارهٔ ۵۰۴ما را شب فراق کجا خواب می‌برد
  8. شمارهٔ ۵۰۵ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.