پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۰

گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود

عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود

من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جان

فرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود

با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ای

گفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود

گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بها

دیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود

ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کن

روی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود

روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتن

گو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود

در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابها

گر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود

گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی من

بشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۲گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود
  2. شمارهٔ ۴۹۳گر مه به زمین باشد آن زهره‌جبین باشد
  3. شمارهٔ ۴۹۴گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد
  4. شمارهٔ ۴۹۵گل را به دور روی تو کس بو نمی‌کند
  5. شمارهٔ ۴۹۶گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
  6. شمارهٔ ۴۹۷لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید
  7. شمارهٔ ۴۹۸البش جان عاشق هوس میکند
  8. شمارهٔ ۴۹۹ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.