پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۴

گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد

گفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد

پارسایان که نظر از همه می پوشیدند

چشم تان تو دیدند و همه مفتون شد

تا لب جام گرفت از لب لعلت رنگی

ای با خرقة ازرق که بمی گلگون شد

ما چو شمعیم که از سر زنش دشمن و دوست

سوز ما کم نشد و آتش دل افزون شد

تا نگویند به پیش تو مرا آبی نیست

اشکم از دیده به بیرون شدنت بیرون شد

مطرب از گفته او گر غزلی خواهد خواند

گوش دارید که در سخنش موزون شد

مینوشتی سخن از وصف تو دوشینه کمال

هرچه آمد به زبان قلمش مقرون شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۶گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
  2. شمارهٔ ۴۹۷لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید
  3. شمارهٔ ۴۹۸البش جان عاشق هوس میکند
  4. شمارهٔ ۴۹۹ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
  5. شمارهٔ ۵۰۰ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کرد
  6. شمارهٔ ۵۰۱مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند
  7. شمارهٔ ۵۰۲ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
  8. شمارهٔ ۵۰۳ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.