پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۷

از آن میان هیچ اگر نشان باشد

این خبر هم در آن دهانه باشد

گر میان باشد شه بزیر قبا

خرقة بنده در میان باشد

وره دهان گویمش که هست آن نیز

سخنی از سر زبان باشد

دل ز سرو روان او زنده است

همه کس زنده از روان باشد

گو برو جان و جا به او بگذار

که مرا او بجای جان باشد

عقل گفت لر به حسن آنی هست

آن قد و ابروی فلان باشد

این چه جای تأمل است کمال

الف و نون برای آن باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۹زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بود
  2. شمارهٔ ۴۴۰ز سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
  3. شمارهٔ ۴۴۱ز غمزه‌های نو چندانکه ناز میبارد
  4. شمارهٔ ۴۴۲زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
  5. شمارهٔ ۴۴۳ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود
  6. شمارهٔ ۴۴۴ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمی‌افتد
  7. شمارهٔ ۴۴۵ساقی بیار باده که عید صیام شد
  8. شمارهٔ ۴۴۶سالها دل در هوایت بر سر هر کو دوید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.