پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۸

جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد

وز دل نشان مهر زابل نمی توان کرد

در دل بگشت ما را زینسان قضای مبرم

آری فضای مبرم باطل نمی توان کرد

بر گیر بند و زنجیر از دست و پای مجنون

کورا به هیچ بنده عاقل نمی توان کرد

بسیار سعی کردم کاری نشد میسر

بدبخت را بکوشش مقبل نمی توان کرد

خاک درت ببوسم چون باد باز گردم

کآنجا ز بی غوغا منزل نمی توان کرد

خاک در تو بارب کان خود چه کیمیائیست

کانرا به هیچ وجهی حاصل نمی توان کرد

گفتی کمال پیدل صبر است چاره تو

ای جان من صبوری بیدل نمی توان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۰جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد
  2. شمارهٔ ۳۷۱جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید
  3. شمارهٔ ۳۷۲به شیوه پسته و بادام تو یکی ز شکر
  4. شمارهٔ ۳۷۳چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد
  5. شمارهٔ ۳۷۴چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کرد
  6. شمارهٔ ۳۷۵چشم تو التفات به مردم نمی‌کند
  7. شمارهٔ ۳۷۶چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد
  8. شمارهٔ ۳۷۷چشم تو که آرام دل خلق جهان برد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.