پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۳

تا رخت روشنی دیده نشد

دیده را روشنی دیده نشد

در نپیچند بدو غم شب و روز

تا به رخ، زلف تو پیچیده نشد

در لبت زلف نپیچد چه عجب

چه شکر بود که پیچیده نشد

رازم از چاک گریبان شده فاش

که چنان بود که پوشیده نشد

گرچه شد دل ز غمت یکسر مو

یکسر مو ز تو رنجیده نشد

تا کی است این ستم ای سنگین دل

عاشق از سنگ تراشیده نشد

همه در خاک رهت پوسیدیم

بود با داغ تو دزدیده نشد

مگر آن دیده که تو دیده شوی

هم کف پای تو بوسیده نشد

کی خورد بر ز تو نادیده کمال

نخل تا دیده نشد چیده نشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۵ناز گلبرگ رخت سنبل تر می‌ریزد
  2. شمارهٔ ۳۶۶تشنه وصل ترا بی‌تو اگر خواب آمد
  3. شمارهٔ ۳۶۷جانا به نظر قد تو سرو چمن آمد
  4. شمارهٔ ۳۶۸جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد
  5. شمارهٔ ۳۶۹جان و لبش از صبح ازل همنفسانند
  6. شمارهٔ ۳۷۰جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد
  7. شمارهٔ ۳۷۱جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید
  8. شمارهٔ ۳۷۲به شیوه پسته و بادام تو یکی ز شکر
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.