پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۱

پیوسته ابرویت دل این ناتوان کشد

مردم کمان کشند و مرا آن کمان کشد

هرجنس را که هست کشد دل به جنس خویش

زآنت کمند مو طرف آن میان کشد

فرهاد نقش یار خود ار بر زدی به سنگ

نقش ره تو دیده بر آب روان کشد

بگشای لب به خنده تو پیش شکر فروش

تا رخت خود به خانه پیش ز پیش دکان کشد

زآنسان که سوی خویش کشد مور دانه را

خط دانه های دل ما چنان کشد

آواز ما ز گریه بسیار نم کشید

عاشق دگر چگونه تواند فغان کشد

سوزد دوباره اختر برگشته کمال

شبها کمال آه که بر سر آسمان کشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۳تا رخت روشنی دیده نشد
  2. شمارهٔ ۳۶۴ترا رحمی به آن چشمان اگر باشد عجب باشد
  3. شمارهٔ ۳۶۵ناز گلبرگ رخت سنبل تر می‌ریزد
  4. شمارهٔ ۳۶۶تشنه وصل ترا بی‌تو اگر خواب آمد
  5. شمارهٔ ۳۶۷جانا به نظر قد تو سرو چمن آمد
  6. شمارهٔ ۳۶۸جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد
  7. شمارهٔ ۳۶۹جان و لبش از صبح ازل همنفسانند
  8. شمارهٔ ۳۷۰جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.