پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲

دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را

به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را

ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی

یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را

سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ رنگین

چرا پر می کشد چندین مصور صورت چین را

ز زحمت های خود شرمنده آن آستانم من

که از بیمار دردسر بود پیوسته بالین را

به تسخیر خیال آن پری پیکر شب هجران

دو چشم در فشان من فرو ریزند پروین را

میان گریه های تلخ در دل نگذرانیمش

که نتوان بگذرانیدن به تلخی جان شیرین را

کمال از هر مژه اشکت مگر همرنگ سلمان شد

که از اشعار مردم برد معنی های رنگین را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴دوش از در میخانه بدیدیم حرم را
  2. شمارهٔ ۳۵دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را
  3. شمارهٔ ۳۶سیری نبود از لب شیرین تو کس را
  4. شمارهٔ ۳۷شانه زد باد زلف یار مرا
  5. شمارهٔ ۳۸شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را
  6. شمارهٔ ۳۹طاقت درد تو زین بیش ندارم یارا
  7. شمارهٔ ۴۰طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را
  8. شمارهٔ ۴۱طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا را
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.