پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸

جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا

دریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا

کسی کز طلعت خورشید جز گرمی نمی بیند

دلا معذور می دارش که دارد چشم نابینا

به بوی وصل او می خور غم هجران که خوش باشد

کشیدن زحمت خارا برای راحت خرما

جناب عشق بسی عالی است موسی همتی باید

که نتوان بر چنان طوری شدن بی همت والا

چو با خود همسفر باشی در این ره بارها افتی

که بارت آبگینه است و رهت پر خار و پر خارا

گرت دانستن علم حروفست آرزو صوفی

نخست افعال نیکو کن چه سود از خواندن اسما

ز چشم و زلف او عاشق کجا یابد حضور دل

که در هر گوشه ای فتنه است و در هر حلقه ای غوغا

ز خورشید جمال او شب زنده دلان روشن

به دور قد او بگرفت کار عاشقان بالا

مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی

جهان پر شمس تبریزست مردی کو چو مولانا

به کنج ایمنی نتوان نشست از چشم و زلف وی

که در هر جانبی شور است و در هر خانه ای یغما

به نااهل ار نشان دادی کمال از خاک درگاهش

کشیدی کحل بینایی ولی در دیده اعما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰چشمت به غمزه کشت من بیگناه را
  2. شمارهٔ ۲۱چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را
  3. شمارهٔ ۲۲چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما
  4. شمارهٔ ۲۳چو زلف تو بود از تکبر دوتا
  5. شمارهٔ ۲۴چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
  6. شمارهٔ ۲۵حلال باد می خلد و حور زاهد را
  7. شمارهٔ ۲۶دام دلهاست زلف دلبر ما
  8. شمارهٔ ۲۷در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.