پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰

چشمت به غمزه کشت من بیگناه را

خود زلف را چه گویم و خال سیاه را

با آه و روی زرد ز خالت شدیم دور

باد آمد و ز دانه جدا کرد کاه را

مردم ز مه حساب گرفتند سالها

نگرفت در حساب جمال تو ماه را

جوهر که قیمتی است کشندش به احتیاط

من هم به دیده می کشم آن خاک راه را

از همت گدای تو باشد فرو هنوز

بی عرش اگر کشند شهان بارگاه را

سلطان حسن گو سوی دلها نظر گمار

ملک آن اوست کو بنوازد سپاه را

نام کمال خواجه که درویش خوانده ای

درویش خوانده ای به غلط پادشاه را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما
  2. شمارهٔ ۲۳چو زلف تو بود از تکبر دوتا
  3. شمارهٔ ۲۴چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
  4. شمارهٔ ۲۵حلال باد می خلد و حور زاهد را
  5. شمارهٔ ۲۶دام دلهاست زلف دلبر ما
  6. شمارهٔ ۲۷در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما
  7. شمارهٔ ۲۸دل بردی و دین رواست اینها
  8. شمارهٔ ۲۹دل چو رفت از دست گو دلبر بیا
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.