پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷

جانا ز گرد دردت پر باد دامن ما

وین دلق گرد خورده صد پاره در تن ما

دل ساکنی ندارد بی‌خاک آستانت

ای خاک آستانت تا حشر مسکن ما

ما چشم خویش روشن دیدن نمی‌توانیم

تا تو نمی‌نشینی بر چشم روشن ما

گفتیم تیغ برکش، گفتی گناه باشد

باد این گنه همیشه از تو به گردن ما

دی می‌شدم در آن کو، آمد ندا ز هر سو

کای عاشق سر و زر مگذر به گلشن ما

دانی چه گفت عیسا با عاشقان دنیا؟

چندین حجاب بیند از نیم سوزن ما

شب با کمال ای تن در خواب شو که آن ماه

آید به دزدی دل بر بام و روزن ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا
  2. شمارهٔ ۲۰چشمت به غمزه کشت من بیگناه را
  3. شمارهٔ ۲۱چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را
  4. شمارهٔ ۲۲چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما
  5. شمارهٔ ۲۳چو زلف تو بود از تکبر دوتا
  6. شمارهٔ ۲۴چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
  7. شمارهٔ ۲۵حلال باد می خلد و حور زاهد را
  8. شمارهٔ ۲۶دام دلهاست زلف دلبر ما
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.